عسلعسل، تا این لحظه: 13 سال و 11 روز سن داره

شیرینی زندگی مامان و بابا

روز زن و مادر مبارک

روز زن و مادر رو به همه ی زنان و مادران تبریک میگم.   مامان خیلی دوستت دارم به اندازه ای که وصف شدنی نیست...   این دومین سالی است که مادر شدم  و حس مادر بودن رو درک میکنم ... درک میکنم که مادرم چقدر برام زحمت کشیده ... چقدر اذیتش کردم ولی همیشه مادر مهربان من بوده و هست امیدوارم سایه ات همیشه بالا سر ما باشه دستاتو میبوسم ...   امیدوارم همه فرزندان همیشه قدر زحمات مادرانشون رو بدونند منم همین طور.   سلام عسلم امروز روز زن  و مادر بود چقدر حس خوبی است  مادر بودن .. کنار تو بودن ...چقدر از خدا ممنونم به خاطر داشتنت خدا را هزاران بار شاکرم ...بهت...
22 فروردين 1394

سال نو مبارک

سال نو مبارک عسلم   مامانی امیدوارم سال خوب و شادی پیش روت باشه و تنت همیشه سالم و لبت خندون باشه   این دومین نوروزی که بغلمونی   اما امسال سال رو خوب شروع نکردیم.... یه هفته قبل عید که مریض شدی حسابی سرفه های دردناک همش تقصیر الشن (پسرعمه) ، همیشه وقتی اون مریضه تو هم مریض میشی... الشن مریض شده بود باباش از مهد آورده بود خونمون میگفت که مریض شده مواظب عسل باش نزدیکش نشه، چی میگفتم بهش آخه میبینی بچه ات مریضه برا چی میاری اینجا عسلم که هر وقت الشن رو ببینه دوست داره باهاش بازی کنه بعدش عمه جونت اومد کمک مامانش برا عید که جمع و جور کنند تا شب هم موندن...
20 فروردين 1394

ماهگرد 16

ماهگیت مبارک           عسل ناز مامان انشاالله 120 ساله بشی گل مامان بازم با تاخیر اومدم شردمنده خوشگل مامان چقدر شیرین زبون و خوردنی شدی اینجا یه چند تا عکس گذاشتم  ولی مال چند ماه پیشه که وقت نکردم بذارم شون مامان جون بهت ماکارونی میده عاشق ماکارونی هستی تو هر طرحی که باشه. وقتی چیزی نمیخوری برات ماکارونی درست میکنم تو هم خیلی با ولع میخوری     تو بغل دایی آروم شدی خوابت میاد تازگی ها یاد گرفتی همش میگی دایی شیرین زبونم .     همش دوست داشتی از دو طرفت بگیریم تو هم راه بری خسته که نمیشدی ولی حالا خوب ت...
5 اسفند 1393

شیرین کاری های عسلکم

سلام عسل مامان ، دختر گلم                 هر روز که میگذره و بزرگتر میشی عاشق تر میشم  هرروز که میگذره خدارا بیشتر شکر میکنم به خاطر اینکه تو رو به ما هدیه داده هر روز که میگذره میفهمم چه چیز با ارزشی دارم حتی برای یک لحظه هم نمی خوام از جلو چشمام دور باشی وقت نمیکنم همه کاراتو یکی یکی برات بگم همشو یجا تا این لحظه نوشتم حالا میذارم تو نت سلام عسل مامان ، دختر گلم                 هر روز که میگذره و بزرگتر میشی عاشق تر میشم  هرروز که میگذره خدارا بیشتر شکر میکنم به خاطر این...
25 بهمن 1393

خاطرات(به دنیا اومدن عسلم)

سلام عزیز دلم عسلم تقریبا پس از یک سال میخوام تمام خاطرات این یک سال رو بنویسم که چه اتفاقاتی برای ما و تو افتاده اتفاقات تلخ و شیرین 1)به دنیا اومدنت جمعه قبل از عمل از خونه مامانم اینا برگشتم البته با مامان و باباو سیما که همه وسایلی رو که برات گرفته بودیم آوردیم خونه که برا به دنیا اومدنت آماده باشیم البته خبری از اومدنت نبود چون چهارشنبه که رفته بودیم دکتر گفت باید الان بیمارستان بودی دختر اینجا چیکار میکنی ولی من می خواستم طبیعی به دنیا بیایی دکتر گفت تا 4 الی 5 روز دیگه میتونی منتظر باشی بیشتر از اون دیر نکن یه سونو هم نوشت که رفتم آخرین سونو. شنبه که بیدار شدم احساس میکردم کم تکون میخوری عمه نسرین گفت یه چیز شیرین بخور درا...
29 آبان 1393